تبليغاتX
باز باران


باز باران

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان ...

 

آقای صادق الف

سلام

می دانم که وبلاگ من را می خوانی پس خوب گوش کن. نمی دانم تو راجع به من یا شاید بهتر بگویم راجع به آدمها چی فکر می کنی. شاید فکر می کنی آنقدر خوبی ،آنقدر کاملی که همه باید به ساز ناکوک تو برقصند. شاید فکر می کنی من آنقدر دیوانه تو هستم که بعد از این همه وقت حرفهای تو را دوباره باور کنم.

کجا بودی روزی که از دلتنگی تو قلبم درد گرفت و بیمارستان بستری شدم؟ کجا بودی وقتی معده درد امانم را بریده بود و نیم ساعت بیهوش توی اتاقم افتاده بودم ؟ کجا بودی وقتی دانشجوی برتر دانشگاه درسهایش را به زور ۱۰ پاس کرد؟ کجا بودی وقتی بهترین دوستم را از من گرفتی ؟ کجا بودی آقای صادق الف؟

حالا برگشته ای که چه؟ برگشته ای که بگویی ببخشید؟ برگشته ای که بگویی همه را امتحان کردی هیچ کدامشان نجابت و عشق من را به تو هدیه نکردند؟ آمدی بگویی دوستم داری ؟

آقای صادق الف

شما یک آدم متوهم هستی و چند ماهی هست که من دیگر نمی بینمت. من زندگی ام را دوست دارم . زندگی بدون تو را بیشتر دوست دارم. من با کمال ادب و احترام و در کمال صحت و سلامت به جنابعالی می گویم گمشو !!

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:54 توسط باران صادقی | |

 

سال که نو می شود یعنی من هم باید نو شوم. یعنی من باید همه ی چیزهای از دست داده را جبران کنم. یعنی به چیزهای نو فکر کنم. یعنی یادم برود که دستهای بزرگی را دوست داشتم که حالا مال بهترین دوستم شده. یعنی باید با همه چیز یک جور دیگر برخورد کنم.

سال نو شد. من حالم خوب است. بهار امسال انگار یک جور دیگری است. لباس نو نخریدم اما همه سعی ام را می کنم که نو فکر کنم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:33 توسط باران صادقی | |

 

خاله کتایون می گه آدم باید خیلی احمق باشه که همه زندگیش بشه یه آدم. که حالا اگه نبود و رفت و مرد و هزار اتفاق دیگه تو هم نابود شی. خاله کتایون وقتی خیلی جوون بوده شوهرش مرده. الان هم تنها زندگی می کنه. خاله کتایون این روزا همه زندگی من شده. اون معتقده که زندگی خیلی پیچیده نیست . ما هستیم که همه چیزو پیچیده می کنیم و گند می زنیم به همه چیز. ازم خواسته که خوب نفس بکشم و موسیقی گوش کنم و ساز بزنم و فکر کنم. من هم دارم نفس می کشم. موسیقی گوش می کنم . گاهی ساز می زنم و فکر می کنم. به خودم . بیرون داره بارون می یاد . من دارم خوب می شم. خوب خوب!

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:5 توسط باران صادقی | |

 

تا به حال ديديد كسايي رو كه ادعاي دوستي دارن و هي خودشونو بهت مي چسبونن و هي قربون صدقه و هي عزيزم عزيزم و هي تو رو خدا تو رو خدا. بعد كه گفتي باشه تو هم بازي يهو با يه چاقويي كه معلوم نيست كدوم گوري قايم كرده بودن مي زنن دمار از روزگارت در مي آرن. تا به حال ديديد يه همچين آدمايي رو ؟ منظورم اينه كه تا حالا همچين الاغايي به پست شما هم خورده ؟

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:27 توسط باران صادقی | |

 

از روزي كه دوباره سازم را از گوشه اتاق برداشتم اوضاع كمي روبراه تر شده . به قول مامان يادم رفته بود كه كي هستم. دارم خودمو دوباره پيدا مي كنم. بابا داره پولاشو جمع و جور مي كنه واسم ماشين بخره. انگار همه يه جوري مي خوان منو از حالي كه تو برام درست كردي درآرن. حالم خوبه اما باز هم نمي دونم چرا اين كارو با من كردي . نمي فهمم. صادق.الف كه اين همه عاشق بود كجا رفت؟ كجا رفت ؟ دانشگاه برام جهنم شده. نمي دونم چرا از هميشه بيشتر مي بينمت. نمي دونم اين دوسال مونده رو چه جوري تموم كنم. دكتر ميم گفت صبور باش. اين هم يه بخش زندگيه. اما بحث من بحث صبوري نيست . بحث من بحث يه علامت سؤال بزرگه . اندازه يك سال دوستي. چي شد صادق ؟ فقط اينو بگو و براي هميشه برو .

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:21 توسط باران صادقی | |

 

 

دلم دارد می ترکد. می دانی یعنی چه ؟ درست مثل یک بادکنک که خیلی باد شده باشد و دیگر جا نداشته باشد و کافی است که بخورد به چیزی و پپپپپپپپپوووککککککک.

این یعنی دلتنگم. این یعنی نمی دانم چه مرگم شده. این یعنی هیچ چیز نمی خواهم. هیچ چیز خوشحالم نمی کند. این یعنی دست و پای می زنم و بیشتر فرو می روم.

دیشب بابا که آمد توی اتاق از چشمهایش فهمیدم می خواهد یک چیزی بگوید که من دوست ندارم و گفت. عین جمله اش این بود" اگه تو فکر می کنی اونقد بزرگ شدی که می تونی تنها غصه بخوری حرفی نیست اما ما اونقدر بی رحم نشدیم که ببینیم تو غصه می خوری و هیچی نگیم" . می دونی این یعنی چی ؟ دلم می خواست می مردم. بابا غمگین بود. خیلی وقت بود که به صورتش نگاه نکرده بودم. 

دلم گرفته. خیلی !!

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:13 توسط باران صادقی | |

 

یکی نیست به این خدای محترم بگوید این همه آدم یک لا قبای بیچاره به چه کارت می آمده؟ این هم کار است که تو پیش گرفته ای؟ از این که این همه تنها هستم غمگینم. باید به کی بگم ؟

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:6 توسط باران صادقی | |

 

 

ولنتاین پارسال یادت هست ؟

می دانم که یادت نیست. مهم نیست. هیچ چیز توی این دنیای لعنتی مهم نیست.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:29 توسط باران صادقی | |

 

 

اصلن یادم نمی ره روزایی که هی منو عاشق خودت کردی

اصلن یادم نمی ره روزایی که هی حرفای خوب خوب زدی و هی منو دیوونه خودت کردی

اصلن یادم نمی ره چطوری منو از روزای آروم و زندگی قشنگم جدا کردی و هی گفتی و گفتی و گفتی

اصلن یادم نمی ره که چقدر التماس کردی

اصلن یادم نمی ره که وقتی قهر می کردم چقدر ناز می کشیدی

اصلن یادم نمی ره

اصلن یادم نمی ره که توی کلاس جواب سلام منو ندادی

اصلن یادم نمی ره که اس ام اس های عاشقانه تو رو توی گوشی یه خر دیگه دیدم

اصلن یادم نمی ره که تو هم یکی بودی مثل بقیه

اصلن یادم نمی ره

لطف کن منو خط بزن ، من تو رو خط زدم !!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:44 توسط باران صادقی | |

 

دلم می خواهد با چاقو یک حفره زیر گلویم درست کنم شاید بشود نفس کشید. دارم خفه می شوم. از بس که بغض قورت داده ام سیر سیرم. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  !!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:54 توسط باران صادقی | |


Design By : Night Skin